تبليغاتX
منووتو

منووتو

خاطرات (تلخ شیرین )

چراسلمان رشدی هنوز زنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سال دوم راهنمایی یک معلم پرورشی داشتیم  که یک روز منو صدا کرد وبا لبخند بم گفت : می تونی یک مقاله بنویسی ؟

من هم که عشقم نوشتن بود تقاضا او را قبول کردم .بم یک کتاب داد به نام خورشیدشرق

کتاب مطالعه کردم .از اونجا بود که با سلمان رشدی آشنا شدم آرزومی کردم که ای کاش می تونستم اونو بکشم اما متاسفانه تا امروز نه من نه کسی دیگه جرات کشتن اونو پیدا نکرده چرا ؟ ( به جز شهید مصطفی مارخ ...و ابراهیم عطایی )

توی دبیرستان و توی سربازی دنبال کتابی بودم که بتونم بهتر درمورد رشدی بدونم کی بود !

اما تا آخر سربازی چیزی پیدا نکردم اواخر سربازیم بودکه با کتاب نقد کتاب آیات شیطانی روبر شدم

از اونجا همه مراجع که در مورد کتاب پیدا کردم

کتاب های زیادی از جمله ( تاریخ و تفسیر طبری ...) بعدش هم متوجه شدم اسم کتاب بر پابه آیات شیطانی بود که یک یهودی به پیغمبر نسب داده شد بعدش هم کتاب اسرائلیات در قرآن مجید ( انتشارات سروش ) رو مطالعه کردم و خیلی از مراجع دیگه ...

شروع به نوشتن فیلمنامه کردم

یک دفعه ...دو دفعه...بلاخره تمام شد بعد از دو سال... به انجمن سینمابی جوان رفتم اما مسولش نگاهی به  فیلمنامه انداخت وگفت :مطالعه اش می کنم هفته بعد بیا برای جوابش...بعد از موعد مقرر به انجمن رفتم اما چفیه انداخته بودم و مسول با شوخی بم گفت : تو هم

نگاهی بم انداخت و گفت: فیلمنامه ات بلند ببرش تهران یا فرهنگ ارشاد

تهران نمی تونستم برم اما وقتی فرهنگ ارشاد رفتم بم گفتم برو انجمن سینمای جوان

به بنیاد پانزده خرداد رفتم بنده خدا بم گفت : داری خودت خسته می کنی الان به مصلحت کشور نیست دنبال این قضایا باشه!!!

ولی گفت از تهران می پرسم ...بعدا بیا جوابت بگبر

یک هفته بعد رفتم یک ساندیس و یک کیک بم داد تا بخورم جای شما خالی نوش جان کردم اما چیزی عایدم نشد

به سپاه رفتم قول همکاری دادن و گفتن به بانک معرفیت می کنیم وام بگیری ...بانک رفتم پرسیدم گفتن ضامن می خوایم

وحالا فیلمنامه به نام مهریه در مورد دختری که می خواد سلمان رشدی بکشه است...

اما فیلمنامه بدرک ...

از خودتان پرسیدی چرا سلمان رشدی هنوز زنده است ؟

و اما چیزی مهم تر این که کسای دیگه مثل رشدی بلند شدن ودارن به اسلام توهین می کند

و بدتر واون هم با ابزاری قدرتمند به نام سینما...

راستی چرا اهالی سینما به پیام ارزش مند امام اهمیت نمی دن ؟

و اهالی سینما به جای خود چرا مسولین نظام ...

به جز رهبر فرزانه و بعضی مواقع مسولین دیگه هرسال در همون روز به فکر فرمان امام می افتن ؟

و چرا برنامه سازان تا حالا درمورد شهداکه برای قتل رشدی رفتن برنامه تهیه نکرده است ؟

اما سوال مهمتر چرا همه مون در فرمان امام غفلت می کنیم ؟ غفلت !!!!!!!!!!!!!!!!

و خیلی سوالات دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

وشاید بلاخره این دولت به پیام امام لبیک بکه...که ان شاء الله میگه

وشاید یک هموطن  از سر تا سر ایران وشاید یک افریقای... یک فلسطینی... 

بیائید در این ماه خیر ورحمت برای امام  دورکعت نماز نفل بخوانیم

و برای سلامتی ولی امر مسلمین دعا کنیم

و سوال آخر برنامه شما برای قتل سلمان رشدی چی ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط احمد یاسین   | 

قصه هانی و شی مرید

یک مژده هم به دوستان قصه خوانم بدم که به زودی قصه هانی وشی مرید را با نثری زیبا که نوشتم توی وبلاگ قرار می دهم

امیدوار هستم که شما از خواندن آن لذت ببری

خلاصه ازداستان

میر چاکر از وقتی اونو دید نه خواب داشت نه آرامش

هرجا تصویر او بود

تصویر زیبای به مثال هانی

می خوابید هم اسم هانی را می برد

خانمش که عمری را با او گذرانده بود موضوع را فهمیدم خدارراشکر کرد که میر در ایام جوانی او این هوس رانکرده

آخه رسم بود که هر سردار چند تا زن داشته باشد

قسمتی دیگر

دست به غلاف شمشیر برذتا به وعده که داد ه بود عمل کند

بچه با چهر ه معصومش به او خیره شده بود شمشیر نزدیک ...نزدیک تر می اومد تا اینکه.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:43  توسط احمد یاسین   | 

میگن چیزی که با حرف حل می شی چرا با فحش !

هه کس کش توهم برو دنبال همان قاتلانی که مولوی حامد دامنی را به شهادت رساندند همانهایی که خیر شاهی را در بند کرده اند...

این نوشته یکی از دوستان بود در قسمت پیغام ها ...من ناچیز هم جوابشو چه جوری به نظرتون می دادم...

اینجوری مگه نه !

چقدرجالب و هیجان انگیز...اگه کم آوردی برو یک فرهنگ لغت فحش پیدا کن و تا می تونی بنویس

بنویس ...بنویس تا می تونی به قول معروف با فحش و ناسزا های تو خیر شاهی از بند آزاد میشه

حدیث امام علی رو مگه فراموش کردی :

ای انانکه خوابشان چون خواب مشوش کودکان است ...

بهتره بری یک بار دیگر دست به کیبرد بشی و تا می تونی بنویسی ...اینو هم بگم خیلی هم خوشحال می شم

با شه گلم ...

راستی به شما توصیه می کنم بیشتر مطالعه و پژوهش کنی...خیلی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط احمد یاسین   | 

بلوچ ،تروریست یا...

باسلام

پنچ ماه پیش وقتی ازمشهد می خواستم بیام زنجان، توی راه به یک سرباز برخورد کردم ازش پرسیدم کجا خدمت می کنه گفت بلوچستان ، او هم ازم پرسید که کجای هستم کمی فکر کردم وبش گفتم بذار بگم آبادان تا بنده خدا در مورد بلوچا حرف دلش بزنه

-آبادان...

نگاهی بش کردم وادامه دادم

- حوس کردم برم بلوچستان

سربازه شروع کرد به بد وبیراه گفتن که بلوچا آدمکش هستن ،تادلش خواست گفت اما من با لبخند به حرفاش گوش کردم ، حرفاش که تموم شدباید بش می فهموندم من یک بلوچم

ازش یک سوال کردم :تا اینجا سفر میشه نظرت در باره من بگی ؟

نگاهی بم کردو گفت :چی بگم؟

گفتم راحت باش هرچه دلت می خواد بگو، بنده خدا شروع کرد به تعریف و تمجید ازمن ، وحالا وقتش بود که بش بفهمانم که منی که اینهمه ازش تعریف کردی یک بلوچم ، اما یک بلوچ خوب نه آدمکش .

موبایلم از جیبم بیرون آوردم ویک به برادرم زدم تا اون بم زنگ بزنه لحظه نگذشته بود که برادرم زنگ زد شروع کردم به بلوچی صحبت کردم بنده خدا سربازه ...

اما من باز باروی باز به اوگفتم : توحق داری درمورد ما بد بگی (آدامسی از جیبم بیرون آوردم وبش دادم ) و شروع کردم از فرهنک بلوچ حرف زدن بلاخره اون راضی کردم ما خوبیم ، اما تبلیغاتی سوی که درمورد ما کردن ما رو بد نشون میده ...

این راضی کردم بقیعه رو چکار کنم ، چه کار باید می کردم.

شب وقتی به زنجان رسیدم از بس که خسته بودم سریع خوابم برد،وتوی خواب اون سرباز دیدم از خواب پریدم ، قصه ای به ذهنم رسیده بود، یک قصه ،از جام بلند شدم ودنبال خودکار گشتم تا اون چیزی که توی ذهنم بود روی کاغد بیارم .

 اتاقم خیلی به هم ریخته بود توی ذهنم کلمات هی می رفتن می اومدن بلاخره بعد از تلاشی خودکار ی پیدا کردم وشروع به نوشتن داستانی کردم که نتیجه اش داستانی کوتاهی به نام (( سرباز)) بود

 

اماخلاصه از داستان :

محمد تازه به سن ۱۸ سالگی رسیده ودر حال درس خواندن برای کنکور( اینو هم اضافه کنم بچه درس خون مدرسه ) اما حرف یکی از دوستاش اورابه کوههای سر فلک کشیده بلوچستان برای خدمت می کشاند.

بهتره بنویسم دوستش چی بش گفت : چرا دستش قطع کنه ، چرا خودش به دیونگی بزنه ،اصلا نیازی نیست می دونی چرا؟با نیش خنده که حسادتش نشون میداد گفت : ناسلامتی آقا محمد بچه جانباز هستن

آره واین شد که محمد قصه من حرفش به پدرش که شش سال جنگیده بودرازد.

- پدر توبرای خودت جنگید ی بهشت برای خودت خریدی نه برای من ، من الان می رم خدمت تا هم وظیفه که روی شونه هام رو انجام بدم وهم...

نامزدش نرگس از او می خواهد به خدمت نره اما اون به می ره...

در مابین خدمت به  شهرش برمی گرده تا امتحان کنکور بده وبعد از امتحان به آموزشی ...

بعد ازپایان  آموزشی برمی کرده به خونه ،مادرش از ش سوال می کنه محل خدمش کجاست ؟

- زاهدان

 مادرش چند روزی که محمد به مرخصی اومده بود را به ..

اما وقتی پا به زاهدان می گذاره با دنیای دیگه آشنا میشه ...مردانی با لباسهای بزرگ ، وشالهای که روی گردن انداختن ،زنانی که اصلا از تعریف وتمجید حجابشان دهانش باز مونده بود

به نقطه مرزی می ره جای که چند کیلومتر تا پاکستان راهه ، همون روزباپسری به اسم کریم داد آشنا میشه، کریم داد بچه یکی از روستاهای سراوان به نام کلپرکان ...

این آشنای باعث دوستی محکمی بین آنها می شود دراولین مرخصی که کریم داد به خونه اش می ره ازدواج می کنه و توی این ازدواج محمد و چند تا دیگه از سریاز هم حضور دارند

در یکی از روزها کریم داد از آرزو های خود می گوید

- می خوام درس بخونم ،اونهم اقتــــــــصاددانـــشگاه تهران ،می خوام هیچ جای این بـلـــــوچــستان زمین خالی پیدا نشه همه اش زیر کشت و کارخونه باشه

اون شب روی تختم به مردم این سرزمین فکر کردم ، به مردانی که با دستهای پینه بسته با زحمت فراون مشغول آبیاری درختا وبالا رفتن از نخل های خرما هستن به زنان ودخترانی که دوشا دوش مردانشان به کار می پردازند

به پیرزنی که مشغول درست کردن سفال

به دختری که مشغول دوزندگی لباس با نقش های زیبا

چند مدت بعد دریک کمین کریم داد به شهادت می رسد و محمد کمی افسرده ...

نتایج کنکور هم اعلام می شوند و کریم داد در دانشگاه تهران رشته ...امامتاسفانه

صدای خروس اورااز خواب بیدار می کند اما جای را نمی بیند متوجه می شود آره چند روزه که آنها را به گرو گان گرفتن ، تا به اهداف پلیدشان برسند، اسارت،یاد خاطرات اسارت پدرش افتاد که می گفت:

- در این مواقعی که احساس تنهایی می کردم شروع  به زمزمه کردن  تسبیحات حضرت فاطمه  می کردم

صدای او را به زمین میخکوب می کند

- ماحقمون ار دولت می خوایم ...حقمونو

به یاد آورد که کریم داد از فرماندار که شوهر خاله اش بود حرف می زد که چطور دراه با زحمت درحال کار کردن و خدمت به مردم است

یادروزی افتاد که اسکورت مسولین استان بودکه بازحمت به روستاهای دور افتاده می رفتن تا طرحهای عمرانی افتتاح کنند

به خودش گفت :اینا از کدوم حق حرف می زند

-حق...حق...حق

واما چندروز بعد تیر همه روزنامه ها ایران و دنیا قرار گرفت

گروگان  ها

گروگانهاپاسگاه مرزی ...به دست عبدالمالک به شهادت رسیدن

اما پدرش از شنیدن این خبر لبخندی زد وگفت : صدام که نتونست منو بکشه اما ..

واین بزرگترین شوک بود برای جهانیان ،

و حالا دوستش از خودش سوال می کند :که گناه محمد و محمدا چی بود که به دست یک خدا به خبر((عبدالمالک ریگی )) که دم از اسلام می زندکشته شود

(( مرگ برتو بادتروریست ))

مرگ برتو

در شهادت بر روی جوانان ایرانی بسته نیست ، پس ما منتظریم ، تا نوبت ما هم بشود ما حق می گویم و در راه حق هم شهید می شویم ، وباناحق گویان تا آخرین لحظه مبارزه خواهیم کرد

 

درود برپاسداران راه امام امت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:29  توسط احمد یاسین   | 

 





Powered by WebGozar